bahar

بی خیال تر از همیشه ای ، بی وفاتر از گذشته ای ، با آن دل سنگت مرا تنها گذاشتی و داری میروی…
نه فکر آنکه مرا وابسته کرده ای به خودت  ، نه یاد آنکه خاطره ها نمیسوزاند دلت …
و میسوزاند دل من را هر چه خاطره بینمان گذشته ، و عذاب میدهد این دل خسته …
خواستم لحظه ای به بی تو بودن فکر کنم ، دیدم که نمیتوانم ، چه برسد به اینکه تو اینک داری میروی و مرا پشت سرت جا گذاشته ای…
همیشه با هم ، همه جا در کنار هم بودیم ، حالا در باورم نیست که دیگر تو را نخواهم دید…
نرو از کنارم ، مثل این است که انگار باید عمری از غم نبودنت بنالم، اما اگر زنده بمانم ، اگر از درد نبودنت طاقت بیاورم ، منی که از همان لحظه ی رفتنت مثل ابر بهار میبارم
با اینکه دلم را شکستی ، به پای این دل خسته ننشستی ، عهد دروغین با دلم بستی ، اما هنوز دوستت دارم !
هنوز هم به خیال داشتن دل سنگت ، دل به رویاهای با تو بودن بسته ام ،هنوز هم به خیال اینکه شاید دوباره بیایی ، میروم به جایی که مرا تنها گذاشتی و رفتی ، مینشینم به انتظارت، مینگرم به رد پاهایت ، هنوز مانده جای اشکهایم ، هنوز پیچیده بوی عطر بی وفایی هایت….
حتی اگر سایه ای را از دور دستها ببینم خوشحال میشوم ، میدوم به سویت ، تا میرسم غریبه ای را میبینم به جایت ، دلم سرد میشود، نگاهم خسته نمیشود  و باز هم مینشینم چشم به راهت….
مدتها گذشت ، آنقدر نشستم چشم به راهت که دیگر چشمهایم سویی نداشت ، روزی آمد که از کنارم رد شدی و رفتی و من عطر حضورت را حس کردم ، تو مرا نشناختی اما من با همین چشمهایم نابینایم تو را احساس کردم…

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 17:28 توسط bahar |


   

دوستت خواهم داشت در ســـــــکوت
که مبادا در صـــــــدایم توقعی باشد 
که خاطرت را بیازارد

 

نفس کشیدن را دوست دارم گاهی
گاهش را فقط تو می دانی...

  

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 17:20 توسط bahar |


قول واژه ای بزرگ است

یا چیزی را میسازد

یا همه چیز را خراب میکند . . .

.

.

.

توی رابطه هاتون گاهی سنگ بندازین

تا عمقش براتون مشخص بشه  . . .

.

.

.

شتر مرغ را گفتند : بار بردار . گفت : من مرغم

گفتند : پرواز کن ، گفت : من شترم

.

.

.

دلهاتان را از دنیا بیرون کنید

پیش از آنکه بدنهاتان را از آن بیرون کنند . . .

.

.

.

آدما در دو صورت خود واقعیشونو نشون میدن

یا اینکه بدونن کامل به خواستشون رسیدن

یا اینکه بدونن هرگز به خواستشون نمیرسن . . .

.

.

.

اشک های کسانی را که گریان به نزدت می آیند را با نازش پاک کن . . .

.

.

.

وقتی کسی به شما نیاز دارد

گفتن : ” گرفتارم” بسیار آسان است.

اما وقتی شما به کسی نیاز درید

شنیدن: ” گرفتارم” بسیار دردناک است . . .

.

.

.

کاش همه میفهمیدن دل بستن به کلاغی که دل دارد

بهتر از دل بستن

به طاووسیست که تنها زیبایی دارد  . . .

.

.

اس ام اس فلسفی

.

وقتی خوشحال هستی قول نده

وقتی عصبانی هستی جواب نده

وقتی ناراحتی تصمیم نگیر . . .

.

.

.

اس ام اس پند آموز

پوزش خواستن پس از اشتباه زیباست، حتی اگر از یک کودک باشد

(اُرد بزرگ)

.

.

.

جذابیت تو … به خاطر چیز هائیست که مردم از تو ندیده یا نمی‌دانند

خودت را تند تند ورق نزن . . .

.

.

.

جملات قصار

به گونه ای آرزو کنید که انگار همیشه زنده می مانید

و به گونه ای زندگی کنید که انگار همین امروز می میرید . . .

(جیمز دین)

.

.

.

جملات زیبای بزرگان

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد

(احمد شاملو)

.

.

.

خندوندن لبهای یک نفر مهارت نیاز ندارد

مهم خندوندن چشم هاست . . .

.

.

.

پیامک فلسفی

خـُــدا ” فقط کسی رو به لبه ی پرتگاه زندگیش می رسونه

که میدونه قدرت پرواز رو داره . . .

.

.

.

.

سعی برای بهتر بودن ، بهتر از این است که وانمود کنی که بهترینی

.

.

.

هیچوقت به کسى که بهت اعتماد داره، دروغ نگو

هیچوقت به کسى که بهت دروغ میگه، اعتماد نکن . . .

.

.

.

اس ام اس فلسفی

جوانی صندوق در بسته ای است که فقط پیران می دانند درون آن چیست.

.

.

.

گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید

گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد

گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد . . .

.

.

.

زندگی کرد با انسان های بَد

بهتر از زندگی کردن با انسان هایی است

که اَدای انسان ها خوب را در می آورند  . . .

.

.

.

sms فلسفی

آنان که پاره هایی از روح خود را برای التیام به دیگران میبخشند

از همه بیشتر به خدا شبیه اند . . .

.

.

.

ســه چـــیـز خــیـلی ســـخـت اسـت :

فــــــولاد ،

الــــمـاس ،

و خــــویــشـتن شــنـاسی . . .

.

.

.

جدیدترین اس ام اس های فلسفی

نـــادانی و پـــسـتی یـــک نـــفـر در گـــذشـته

نـمـی تـــوانـد مـــیـدان انـــتـقام از خــــانــدان او بــاشـد . . .


+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



مـردى حـیـوان بـارکـشـى داشـت کـه صـبـح تا شام از آن کار مى کشید و آخر شب آذوقه اندکى به او مى داد، و حیوان زبان بسته هم نه زبان انتقاد داشت و نه جاى براى شکایت . سـالهـا بـه هـمـیـن مـنـوال گـذشـت و حیوان بیچاره بارهاى سنگینى را جابجا مى کرد تا اینکه سرانجام نحیف شد و توان کارکردنش را از دست داد .
صاحب خر وقتى دانست که حیوان دیگر به کارش نمى آید آن را در بیابان برد و در آنجا رهایش کرد تا طعمه گرگان صحرا شود.
آرى چـنـیـن اسـت رسـم بـسـیـارى از مـردم روزگار، که تا از آدمى بار مى کشند لقمه نان بخور و نمیرى به او مى دهند، و همین که از کار افتاد دست از او مى شویند و سراغى از او نمى گیرند.
    
امـا هنوز، دیرى نپاییده بود که ناگهان سر و کله گرگى از دور نمایان شد . گرگ که لقـمه چرب و نرمى به دست آورده بود غویو شادى برکشید به طورى که از خوشحالى در پوست خود نمى گنجد.
خـر بـیـچـاره که خود را در دام گرگ گرفتار مى دید و مرگ خود در پیش چشم احساس مى کـرد بـا خـود گفت : باید چاره اى کنم که تا زنده ام این گرگ خونخوار نشوم ، و پس از مرگ دیگر فرقى نمى کند که طعمه گرگان بیابان شوم یا خوراک مرغان هوا!
پـس رو بـه گـرگ کـرد و بـا صـدایـى لرزان گفت : اى پیر وحش ! بیا و بر این مشتى پوست و استخوان رحم کن و تا رمقى در من هست از دریدن من دست بکش و من در عوض کالایى به تو مى دهم که در بازار از بهاى گرانى برخوردار  است .
جـنـاب گـرگ ! مـن صاحب ثروتمندى داشتم که از فرط دوستى من برایى سمهاى طلایى سـاخـتـه بـود. حـال بـیـا ایـن سـمـها طلایى را از پاى من بر کن و در بازار بفروش و با پول آن صد خر زنده و چاق و چله براى خود بخر.
گـرگ طـمـع کـار تـا ایـن سـخـن شـنـیـد حـرص و آز دیـده عقل و داناییش را کور کرد
و اسیر طمع خود گشت .
     

پـس نـزدیـک شـد و دنـدان تـیـز خـود را بـه آن سـمـهـا بـنـد کـرد بـه خـیـال آنـکـه آنها را از پاى خر برکند، که ناگهان خر زخم خورده پاشکسته چنان لگدى بر سر وى کوفت که کاسه سرش بشکست و دندانهایش در دهان فرو ریخت .
گرگ طمعکار که دیگر دندانى براى خوردن آن لاشه در دهان نداشته ، با نا امیدى ، زار و نـالان ، لنـگ لنـگـان راه خـود را در بیابان پیش گرفت در روباهى به او بر خورد و از شرح حال پرسید.
گـرگ گـفـت : ایـن بـلا کـه مـى بـیـنـى هـمـه از دسـت خـودم بـر سـرم آمده است . زیرا که شغل خانوادگى من قصابى بود نه زرگرى ، و چون پا از گلیم خود به در کردم و به طمع مال زیاد زرگری را پیشه خود ساختم ، بدین مصیبت گرفتار آمدم !
گرگ صحرا خویش را رسوا کند /   چو دکان نعلبندى وا کند

هر که پا از کار خود بیرون نهد / جامه و کالاى خود در خون نهد

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



استاد فیزیک ۲ ما یه استاد جا افتاده و تقریبا مسنی بود…

به ندرت شوخی میکرد ولی همه دوستش داشتن.

یه بار سرکلاس وسط درسش یه چیزی رو اشتباه گفت بنده خدا…

تا آخرای کلاس یه پسر بی مزه هی داشت نچ نچ میکرد می رفت رو مخ همه…

این شد که استاد موجه ما یهو برگشت با خونسردی تمام گفت:

کیه داره باباشو صدا میکنه؟!؟

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



دیگر حالم بهم می خورد...

چه قدر ..تا کجا...

فقط می خواهی بگویی...

حرف ها حرف اند...

همین و بس..

پس عملت کجاست.؟؟؟؟؟

دوستت دارم...

          این جمله  جواب تمام سوال هایم بود....

                                  حالا اما نیست که حتی فقط حرف بزند...

ای کاش ...

              می دانستیم دوستداشتن مقدس است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



 

شبنم آرام لغزید...

                  برگ گل خندید و گفت:

نکن....قلقکم می آید..

                              شبنم باز هم لغزید و پایین تر آمد..

لبخند برگ گل پر رنگ ترشد...

                                وای نکن...

شبنم لغزید و

تنش آرام بر خاک افتاد...

                                     عمر کوتاهش به اتمام  رسید.....

                                                     برگ گل اما...   همچنان می خندید..

ای کاش که او میدانست...

                                        

                                                   قصد شبنم نوازش بود ...                   

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



جملات نیش دار!!!!

 چه فرقی می کند

عاشق تو باشم
یا عاشق رنگین کمان
وقتی هر دو هفت خطید؟!!

.

.

یه زد و خورده ساده بود ! تو جا زدی ؛ من جا خوردم!

.

.

پشت چراغ قرمز!
اعتراف کردم”دوستت دارم
تا هر جا مجبور شدی کمی مکث کنی
یاد من بیفتی
نمیدانستم قراراست بعد من
تمام چراغهای زندگیت سبز شوند

.

.

وقتی میرفت: گفتم: کجا؟
گفت: به درک… منم گفتم: به درک
و این چنین بود که ما در اوج تفاهم از هم جدا شدیم…!
.

.

اومدم بنویسم خیلی شبیه حیوونها هستی اما
وقتی یاد نجابت اسب افتادم
وقتی یاد وفاداری سگ و اون نگاه مهربونش افتادم
وقتی یاد نهنگ افتادم که به جفتش تا آخر عمرش وفادار میمونه
وقتی یاد شیر افتادم که اگر گرسنه نباشه ، شکار نمی کنه
وقتی یاد قو افتادم که غرورش رو خیلی دوست داره
وقتی یاد مرغ عشق افتادم که بدون جفتش میمیره
به خودم گفتم خیلی نامردیه تو رو به حیوون تشبیه کنم
.

.

سقوط … تاوان پریدن با بعضی هاست … !
.

.

بعضی ها دستشان «رو» میشود امـــــا رویشانکم نمی شود!
چقدم زیاد هستن این بعضی ها . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |


+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |



زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1391 16:59 توسط bahar |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

1391



پيوندهاي مفيد

     فال روزانه     
     کد موسیقی وبلاگ     
     قیمت طلا     
     آپلود عکس     
     پمپ بنزین     
     بازی آنلاین     



پیوندها

قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


امارگیر حرفه ای سایت

ابزار پرش به بالا